|
سلام سلامی دوباره در بلاگفا بعد یه دوره نبودن فهمیدم اینجا بهترین جایی هست که میشه نوشت می خوام دوباره شروع کنم
سلام به همگی ممنون که سر زدین و خجالت دادین
امروزم شروع می کنم اول از سوتی دادشم تلویزیون نمی دونم داشت کیو نشون می داد که چند تا بادی گارد داشت محمد اومد اینجوری کرد : بابا یارو رو نیگا چندتا گادی بارد داره سوتی خودم اومدم بگم واردات و صادرات خودرو : گفتم صادرات وادرات خودرو سوتی مرتضی : داشتیم از جلو یه مدرسه رد می شدیم گفتیم بریم تو یه سر بزنیم رفتیم تو مرتضی اینجوری کرد اوه اوه اینجا مدرسه اس حالا اینارو بی خیال خاطره امروز در صورتی که فکر می کنم دارم با اتمام خاطرات مواجه می شم چون بچه های دانشگاه دست به دست هم دادن تا آقای ناقص و سرکوب کنن و دیگه زیادی جرات نمی کنه سوتی بده یا حرف بزنه حالا به هر حال من باید کاره خودمو بکنم و خاطره و سوژه گیر بیارم گر چه سخته دیروز امتحان داشتیم نه پریروز که استاد نیومد و ما خوشحال دیروز رفتیم سر کلاس با مرتضی استاد اومدو گفت خوب امتحان منم پررو گفتم استاد امتحان دیروز بوده ما دیروز آمادگی داشتیم شما آمادگی نداشتین نیومدین استاد که واقعا استاد ماهیه چشاش گرد شدو گفت عجب من آمادگی نداشتیم باشه این یکی بعد اینجوری کرد خوب تحقیق چی آوردین هیچکی چیزی نگفت به من گفت چی آوردی گفتم استاد اون جلسه اون همه چرت و پرت دادم بهتون دوباره گفت عجب این دوتا حالا شد چرت و پرت خدایی زده بودم به در پرررویی سیستمارم گذاشته بودم رو دانلود د بدانلود که استاد گفت کی امتحان بگیریم باز منه پر روو من: استاد هر وقت شما آمادگی داشتین استاد : پس هر وقت من آمادگی داشتم من : بله ما که همیشه آمادئیم استاد : بچه ها جلسه بعد من از این امتحان می گیرم شما ها راحت باشین منم بی چشم و رو گفتم باشه واسه من که مشکلی نیست آخرم استاد صفحه پر دانلود منو از اول ساعت دیدو گفت بیچاره مدیر آموزشگاه قبلی از دستت چی میکشیده منم زود : استاد سیگار کنت می کشید ولی خدایی خیلی اذیتش کردم استاد: تو کیو اذیت نکردی خدا وکیلی همه نیگا می کنن میگن عجب بچه خوبی ساکت درس خون ولی از مرتضی می پرسی میگه به خدا این همین جوری ساکت زیرزیرکی اینقد سیخ میزنه که نگو و در آخر جناب حمید خان لطف کردن و برای من یه وب ساختن به نام امیرارام دات روزگار دات ای ار که ازشون ممنونم و هم اونو آپ می کنم هم اینو یا اسباب کشی نیدونم ولی تا اطلاع ثانوی اینجام و چرت و پرتامو اینجا می نویسم
سلام
ماجرایی که می خوام واستون تعریف کنم برمی گرده به ۲ سال پیش اون زمان پسر عموی من مستاجر ما بود و ماجرا از این قرار بود که هر شب می رفت بالای پشت بوم و با کولرا ور می رفت هنوز خوب یادمه لامپ راه پله ها سوخته بود و مثل هر شب رفت تو بالا پشت بوم و منم پشت در منتظر بودم تا برگرده خدایی بد حالتی بود اومد تو درو ببنده من با شلوارو تی شرت سفید دستمو گذاشتم رو شونش برگشت منو دید ه ه ه ه ه ه داشت سکته می کرد که دیدم الا میفته رو دستم تکو نش دادم گفتم منم نمیری منم بدبخت همونجا نشست خدا وکیلی دیگه هم نرفت بالا از همهچی بگذریم خدا وکیلی هیچ ماجرایی بدون گروه کله پوک صفا نداره اوه یادم اومد یه شب رفته بودیم خونه آقای سس همونجا موندیم آقا حالا شب شده منو آقای سس جک می گیم می خندیم جوک می گیم می خندیم وای یه صحنه شوخیا گل کردو پریدیم مثل همیشه به گوش و مو اینا کشی که دیدیم یکی داره می زنه به شیشه آخه ما تو حیاط بودیم دیدیم مامانا وایسادن دارن نیگا می کنن حالا جالبیش اینه ما با همون حالت گره خورده و مو به دست و گوش به دست وایسادیم مامانارو نیگاه می کنیم خدا وکیلی خیلی باحاله جدیدا هم با اون کله پوک سوم که تهرانه یه پروژه دو نفری برای اذیت برداشتیم یه ماهم شروعش کردیم آقا عجب فازی میده تو فامیل آتیش می سوزونم ولی دلم واسه شهرم تنگ شده آی دوست دارم برم تهرانو وقت نفوکولم حالا یکی دیگه تو دفتر دائیم بودم با خواهر زاده زندائیم که اسمش کیا هست و خدا نگهدارش الان اگه اشتباه نکنم داره معماری یا یه چیز تو مایه های ساختمان می خونه و منشی شرکته دائیم و دائیم که تو اتاقش بود آقا من پایه کامپیوتر نشسته بودم کیا پشت سرم و منشی هم سمت راستم یه آقای چاقی از در وارد شدو اومد سمت چپ من وایساد اومد یه نفس بکشه بگه هی خدا که آقا کمربندش در رفت نزدیک بود بخوره تو چشمم یکی از آدمای باحال بود که کارای تاسیساتی دایی رو انجام می داد آقا منو می گی اصلا تغییری نکردم خودمو نیگه داشتم عوضش منشیو کیا مرده بودن از خنده همین که یارو رفت بیرون منفجر شدم آی می خندیدم خاطرات امروز باحال نبود می دونم ببخشید برای تجدید لبخند روی لباتون قبلیارو بخونید
سلام
ممنون از همگی واقعا خجالتم دادین واقعا ممنون پایین دو شعر گذاشتم یکی اسم نداره و منتظر نظرای شماست و اونی که اسم نداره به شعر نمی خوره به نثر بیشتر شبیه شرمندم کردین و ممنون وای بچه ها یک سوتی دادم نگو مامان بزرگم زنگ زد بد سلام و ... مامان بزرگ : تولدت مبارک من : تولد شما هم مبارک مرده بودن ملت از خنگی من خیلی باحال بود یه خاطره: این جریان ماله چند سال پیشه که دادشم محمد تازه سلام کردنو یاد گرفته بود محرم بودو مثل همیشه می رفتیم حسینیه و مثل هر سال عموم ماشینشو توی یک خرابه نزدیک حسینه پارک کرد خلاصه رفتیمو مجلس تموم شدو داشتیم بر می گشتیم که محمد جلو تر از ما می دوئید رسیدیم توی خرابه دیدیم یه پیرمردی یه کنج دیوار اوووووووهوم داره دستشوئی میکنه مارو ندید ما اومدیم به رویه خودمون نیاریم رد شیم که... چشمتون روزه بد نبینه محمد دوئید جلو و گفت سلام آگا یارو شلوارو به سبک کماندوئی کشید بالائو مثل برق دوئید فکر کن با اون سنش منم نشسته بودم دلمو گرفته بودم د بخند حالا بابام هی میخنده هی میگه نخندین محرمه اما مگه میشد نمیشد
خانه ام کجاست خانه ام کو خانه ام غم شده است خانه ام ماتم خانه ام اقاقیا و در آن پیچک ها می رویند آری می رویند می رویند تا اوج و نردبانی که به خورشید ناامیدی می رسد و سپیداری که شاخه هایش اندوه و ریشه اش خواهش است و پنجره ای رو به سیاهی و نگاهی رو به تباهی باغچه ای که درآن یاس می پرورانم یاس هایی که به بوی خوش نمی رسند از هوای بی روح و خفه از تاریکی از ظلمت خانه ی من صداقت را گم کرده در بهاری که صداقت رنگ سالست در هوایی که دوستی به مشام می رسد دشمنی در خود دارد احساس خفگی من را هم گرفته احساس بی روحی احساس تنهایی آری زندگی در خانه ی من گم شده است زندگی گم شد در عصری پائیزی در روزی که من با زندگی بازی می کردم من در این بازی زندگی را گم کردم و هنگام پیدا کردنش مرگ را یافتم آری مرگ را با چهره ای سیاه با غلامی اشتباهش گرفتم و به غلامی خواستمش آه افسوس او خانه ی من را پر کرد خانه ام اکنون تاریک خانه ام اکنون سرد خانه ای که به هوای سادگی پر می زد خانه ای که در آن احساس موج می زد خانه ای که اقاقیا و سپیدار و پیچک هایش بر ریشه امید زنده بود و یاس هایش در تمام گیتی نمونه بود من در این غربت تلخ آموختم رسم جوانی ها را آموختم تلخی بازی زندگی را آموختم بی وفایی زندگی را آموختم رسم سیاهی ها را آموختم زندگی همیشه بودن نیست گاه بودنست گاه نبودن گاه زنده است گاه مرده و گاهی مرده ای زنده حال مرده ای زنده ام با دردی اندازه ی کوه و نگا هی سرد و پی روح خدا را می پرستم در هوای اندوه خانه ام کجاست خانه ام کو امیرآرام
عشق یعنی زندگی تا انتها عشق یعنی قصه ی بی انحنا عشق یعنی بی ریا و با خدا عشق یعنی سادگی و ساده ها عشق یعنی گریه ها و خنده ها عشق یعنی با هم و از هم جدا عشق یعنی سادگی در گفته ها عشق یعنی با توام تا انتها عشق یعنی رنگ زیبای خدا عشق یعنی خواستن بی ادعا عشق یعنی یک سوال یعنی چرا عشق یعنی یک مکان یعنی کجا عشق یعنی پنجره رو به صدا عشق یعنی یک نجابت یک حیا عشق یعنی رفته ای تا ناکجا عشق یعنی بسته ای اما رها عشق یعنی خالصی مثل هوا عشق یعنی من پرم از گریه ها عشق یعنی خالیم از خنده ها امیرآرام
سلام اول می خوام بگم ببخشید که طولانی ولطف می کنید بخونید و هر قسمت رو که خواستین نخونین فقط آخریشو حتما بخونید ممنون 1 – تولدم 2- گله از یک نفر که داره اینجا آبرومو می بره 3- خاطره 4- کمک از شما خوب از اول شروع می کنم فردا تولدمه و می خوام از همه اونایی که تو این سال از دست من ناراحتن از صمیم قلب عذرخواهی کنن حالا به هر دلیلی و بگم همتونو دوست دارم و بگم مثل همیشه کوچیکتونم و دومین مسئله که عذابم میده و باید بگم من هیچ وقت دوست نداشتم اسم کسیو اینجوری قاطع ببرم و نبردم و شاید ایشون دیگه با این عمل من اینجا نیان خواهر بزرگه یا همکلاسی عزیز اینجا وبلاگیه که دوستان من و خانواده من از نزدیک و دور سر می زنن و حتی همکلاسیای خوبی مثل خودتون این درست نیست چون من به همه اطمینان دارم و نظرارو چک نکرده تو وب می ذارم شما هر چیزی بگید و شوخیایی بکنید که مثل الان من مسخره فامیل بشم و هر کی بهم یه چیزی بگه من از دست شما واقعا دلخورم و حالا می خوام بقیه تصمیم بگیرن که کاره ایشون درسته یا نه و اما مورده سوم که خاطره منه تازه دست اول جاتون خالی سر کلاس اخلاق بودیم و استاد داشت مثل همیشه دین و اعتقادو از یادمون می بردو داشتیم به وجودمونم شک می کردیم بماند تا ته کلاس هی غیر مستقیم لیچار بارمون کردو ما هم خندیدیم حالا ماجرا از این قرار بود راستی دوستداران آقای ناقص بدونن که آقای ناقص هم در کلاس حضور گرمی داشتن استاد تشریف آوردن و شروع کردن بماند که وارد شدنو درو بستن و جلسه پیش هم گفتن کسی بعد من وارد نشو سیل آدمی بود که تا نیم ساعت بعد ایشون داشتن میومدن و من بابت این قضیه خوشحال بودم که همه میان و جلوشونو نمی گیره خلاصه شروع کرد دختر و پسر و زیر سوال بردن و مسائل ازدواج و هر کی یک نظر و یکی از آقایون گفتن بگین دخترا خونه و ماشین نخوان و .... از این چرتا که یکی از خانوما دستشو برد بالا تا جواب این آدم رو بده که استاد نذاشت من ناراحت شدم چون این خانوم عقاید جالبی دارن و هر دفعه یک مسئله می گن که من می مونم خلاصه من که مثل همیشه ردیف اول صندلی اول و دوتا از بچه های ته نشین قدیمم به خاطر من اومدن جلو یعنی دوستام بودن استاد : مثل آدم روزی 2 بار برین حموم بعضیا نمی رن بدنشون قارچ میزنه من به آرمان : مگه شرکن که اگه یه روز نرن یا دو بار نرن قارچ بزنن آرمان : هر هر هر هر یکی از آقایون : استاد روزی دوبار استاد : خوب تو نرو ، برو تو آفتاب چرکاتو فیتیله کن کلاس : هر هر هر هر ترکید استاد : اگه عقایدتون واز اول درست بنا نکنید آخر با مشکل مواجه میشید ( بماند که سر این کلاس همین می شد ) آقای ناقص : بله استاد یه ضرب المثل قدیمی میگه : خشت اول که نهد دیوار کج تا ثریا می رود معمار کج کلاس : ترکید منفجر شد نگو ( آخه اگه حرف نزنی میگن لالی) من و آرمانم رومونو کرده بودیم به دیوار د بخند مرده بودیم بحث کلاس در مورد عشق بود آقا من معتقدم که استاده اصلا نمی فهمید عشق و ازدواج چیه مارو برد کنار حیوون گذاشت خرو گاومون کرد دیگه داشتیم بالا میاوردیم حالا آخر به یکی از خانوما گفت موضوع کنفرانستون چیه خانومه گفت فلان استاد : هر هر هرهر ماها مونده بودیم که استاد : خندیدم نمی دونم واسه چی خندیدم کلاس یهو ترکید معرکه ای بود از این کلاس بیایم بیرون یکی از کلاسا مون یه ماه پیش وقتی تموم شد رضا گفت بیا بریم با استاد کار دارم گفتم بریم رفتیم پیشه استاد رضا :سلام استاد برسونیمتون من مونده بودم آخه..... استاد: هههه من خودم ماشین دارم رضا : خوب استاد ما ماشین نداریم وای استاده مرد گفت بابا شماها دیگه کی هستین خاطره واسه امروز کافیه راستی یه شعرم گفتم واسه عشق گفتم اگه بذارم دیگه طولانی میشه خفم می کنید چهارمین موضوع و آخرین موضوع لیدیز اند جنتلمن د باس ایز ویتینگ حالا دور از شوخی من می خوام ازتون بپرسم که نظرتون درباره این چیه که من دوتا وب داشته باشم که لینک باشن و یکی خاطره باشه و یکی شعر که اونایی که دوست ندارن شعرای منو تحمل نکنن یا برعکس و به این منظور یک وبلاگ بلاگ اسپاتم به نام AMIRARAM.Blogspot.com ساختم که هنوز هیچی توش نیست و به نظر شما بستگی داره و اگه نظرتون مثبت کدوم شعر باشه کدوم خاطره به خدا شرمندم که طولانی شد ببخشید ببخشید شرمنده
اینم اول یه بیت طنز
من به دنبال تو ای نشون شده توی فلک من به دنبال توام خوب به درک حالا بریمسره اصل مطلب اینو واسه این نوشتم که هی نگید من عاشقمو از این حرفا بی کارین دیگه آخه از اونجایی که من نمی خندم اصلا یه خاطره نه این که کم می خندم آقا با دایی اینا رفتیم بازار بابای نازی منم شر گریم گل کردو ی بسته آدامس خنده خریدمو رفتیم خونه رسیدیم خونه من یکی خوردمو زندایی گرام هم یکی داییم نخورد منو زندایی افتاده بودیم تو پذیرایی د بخند گریمون درومده بود خدا تا نصفه شب می خندیدیم آخر با دعوا دایی خوابیدیم خلاصه فردا مهمون داشتیم یه آدامس دیگه هم داشتیم دادیم به یک آشنا آقای سس که بخنده ما بهش بخندیمو با یه تیر سه نشون بزنیم که دادیم و خورد انگار نه انگار آخر فهمیدیم همش تاثیر افکارمون بوده راجع به اسم آدامس کوفتی حالا کل فامیل منو زنداییمو نیگا می کردن می خندیدن ماها دپسرده مونده بودیم ولی با یه تیر ۳۰ تا یا بیشتر نشون زدیم ولی خدایی خندیدیم حالا سوتیا مرتضی : پوشتمو کندی( منظور پوسته) خودم : بچه ها بریم سلف چایی بستنی مهمون من این سوتیا آنتراک بود حالا مهمونا نشستن می خواییم چایی بخوریم یی از این مهمونایه غریبه که نمیشناختم پیر بود آقای سس آدت داره چایی رو با نعلبکی می خوره این پیرمرده اومد چایی رو هرت کشیدو قندو مک زد صدای سی دی که خش داره داد من به آقای سس گفتم سیدیش خش داره چاییا گلاب به روت از دماغش دوباره ریخت تو نعلبکیش داشت می مرد قرمز شده بود نمی تونستم بخنده درست وای مردم واسه امروز بسه فعلا بای
من به تنهایی دچارم در میان سیل تن ها
من به یادی دلخوشم در اوج غم ها او که من را همسفر خواند او که من را قلب من خواند او دگر با من نمانده او مرا با غم نشانده من به او دل بسته بودم من به او جان داده بودم حال تنهایم و خسته دیدگانم هر دو بسته بسته از نامردمی ها بسته از نا ماندنی ها مانده ام در رسم دنیا مانده ام در رسم تن ها به که من دل بسته بودم به که من جان داده بودم آه افسوس از زمانه آه افسوس از زمانه امیر آرام این وصف حال من نیستا باز بهم گیر ندی کی گذاشته رفته و از این حرفا به خصوص علی و مرضیه اینو واسه بعضی از دوستان گفتم شرح حال اوناس
در فراموشی من رنگ آبی پیداست
به گمانم این رنگ یک نشان از دریاست در فراموشی من لحظه هایم مرده خاطراتم را باد در هوایی برده من که دیروزم را حلزونی خورده من که لبخندم را فکر من آزرده عاشق فصل بهار در هوای بهمن عاشق دوستیم در هوای دشمن من که را گم کردم من که را آزردم من که در آرامش اسوه ی این شهرم من که با ظلمت ها بی امان در جنگم من که هستم ای نور ؟ من که هستم ظلمت؟ امیرآرام
سلام به همگی
یک کشفی کردم که به کفش بیشتر می خوره آخ بعد از آقای ناقص یک خانوم ناقص پیدا کردم مثل آقا و خانوم سیب زمینی سر کلاس طراحی صفحات وب نشسته بود یمو داشتم برنامه می نوشتم که یکی از دستوراتم مشکل پیدا کرد که به استادمون گفتم این مشکل داره خلاصه استاد لطفیدنو گفتن پاشو تا ببینم چش میشه نشست جایه من و شروع کرد با برنامم سرو کله زدن منم وایساده بودم که ببینم چتو میشه که گروهای دیگه صدام می زدن که بیا برنامه مارو یه نگه بنداز آخه تعریف نباشه اندازه یه ارزن برنامه نویسیم از بقیه بهتره و تو کلاس فعلا اولم یکی از گروها که سه تا خانوم بودنو دوتاشون از اولی که وارد دانشگاه شدم صداشونم نشنیدم صدام کردنو گفتن برنامه مارو ببین حالا چه گروهی هر وقت می خواستن ویژوال رو باز کنن سی باز می کردن در کل گروه آخر کلاس برنامشونو درست کردمو می خواستم برم که گفتن شما جزوتون کامل دیگه منم گفتم نه من هیچ وقت جزوه نمی نویسم گفت پس چه جوری درس می خونین گفتم من اصلا درس نمی خونم می دونین چی گفت به من گفت پس چرا میایین دانشگاه آخه من اگه نمی خونم تو کلاس می فهمم و اونی که می خونه نمی فهمه بعد به من میگه واسه چی میای دانشگاه می د ونم آپ امروزم با مزه نبود ولی چنتا سوتی دارم مرتضی در حالی که دستشو وسط چهار راه بالا گرفته بود : امیر امروز سه دسته ابر رد شدن حالا تازه از کلاس اومده بیرون خودم : اومدم بگم وایرلس زبونم گرفت گفتم: وایرلاس سوتیه بعدی زن عموم : موبایلشو درآورده بچه ها آنتن جدید خریدم ( منظورش گوشی جدید بود) فعلا باید رفت
سلام به همگی ممنونم که سر می زنیدو نظر می دین و از این به بعد با این که می دونم شعرام جالب نیستن ولی می خوام شما اسماشونو انتخاب کنید بازم ممنون
تو بذار تا اون بیاد تا قلبا اروم بگیره
تو بذار تا اون بیاد تا دنیا سامون بگیره تو بذار تا اون بیاد تا تو دلا گل بکاره تو بذار تا اون بیاد تا غصه ها رو برداره تو بذار تا اون بیاد تا اسمون شادی کنه میدونم که اون میادو غصه ها تموم میشه میدومنم که اون میادو بدیا تموم میشه این روزا با نبودنش آتیش به دنیا میزنه این روزا با نبودنش بهار داره جون میکنه من خودم توی وجودم خلائی حس می کنم همیشه یه گوشه ای کز می کنم آره وقتی که نباشه دل من بارونیه دلم من توی غما زندونیه این روزا وقتی که بارون می باره دل من از خود من هم بی زاره با خودم فکر می کنم که خنده دیگه کافیه با خودم فکر می کنم خدا زدستم شاکیه می دونم که رو سیاهمو حقیرم ای خدا اما اینم می دونم که بیکران لطف تو من بیچاره ی رو سیاه که جایی ندارم که توی بی کسیا بهش پناهی ببرم تو بذار تا که دوباره اون بیاد به لطافتت قسم خوب می مونم
تورا با چه زبانی باید ستود تو که ترانه ای پر از مهر را با خود بر روی گلبرگ زندگی من کشیدی من تو را می شناسم تورا که بهانه ی زنده بودنی تو را که دلیل بودنی از اولین روز زندگی عشق را در نگاهت یافتم و مهر را در کنار تو احساس کردم آری زندگی در اسم تو معنا می شود و وجودم یک صدا فریاد می زند مادر دوستت دارم.....................
سلام باز من اومدم آقا امروز یاد یک خاطره کوتاه افتادم یه سال یعنی پارسال یک مهمونی فامیلی گنده تو خونه یکی از فامیلا بود فامیلایی که میشناختیو نمیشناختی که محل تقاطعشون میزبان بود منم که عاشق بچه ها وسط این ۳ ۴ ۵ ساله ها بودمو اینا دوره من مثل مربی مهد کودک خلاصه دختر دایی نازم که قرار شد عکسشو بذارمو یادم رفت یا هنوز نذاشتم گفت من آب می خوام حالا با منم قهره که با این همه بچه دارم با همشون بازی می کنم و حرف می زنم اومد بغلمو داشتم می رفتم طرف آشپزخونه همینجورم من قربون صدقه می رفتم که نازی نسترن جون نسترن جون که دیدم یکی برگشتو با اخم به من نگاهی کردو گفت بله چیه چی میگی خجالت نمیکشی اینجوری آدمو صدا می زنی منم که مونده بودمو دهنم در حالت قربون صدقه مونده بود گفتم ببخشید خانوم مگه من چی گفتم که ناراحت میشین من که اصلا با شما صحبت نکردم بنده خدا: آقا خجالت نمیکشی هی پشت من میگی نسترن جون نسترن جون من از خجالت آب شدمو قرمز نسترن نامردم نازیه خودمون می خندید کیف کرده بود که یکی با من دعوا کرده با همون حالت با انگشتم نازیو نشون دادمو گفتم اسمش نسترنه بنده خدا فامیل آقای میزبان ماهم جهت مخالف بنده خدا مثل من قرمز شدو شروع کرد به عذر خواهی ولی خدایی صحنه ی وحشتناکی بود بعضی از دختر خانوما داغ می کنن درجه جوش آب رو هم رد می کنن فعلا
يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت : شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم . مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . شنل: حنا کجا ميری ؟؟؟ با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون . دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
زندگی را می توان معنا کرد زندگی را می توان رسوا کرد زندگی را که وجودش نفس است زندگی را که پر از نغمه شور انگیز است آری زندگی لحظه ی بیداری ماست زندگی لمس گلیست ، بی حوس کندن آن زندگی پنجره ایست که به آن می نگری گاه سرد است و خشن گاه گرم است و صبور من به آن می نگرم که وجودش نفس است که به دور از حوس است تو به چه می نگری ؟ امیرآرام
سلام
امروزم اومدم که وبلاگو آپ کنم و بازم آقای ناقص سر کلاس بودیم استاد نیومده بود یکی از خانوما گفت من هر وقت این ناقص رو می بینم می خوام بگیرم فقط بزنمش لهش کنم که ناقص با همون حس همیشگی وارد کلاس شد و با حقارت به تمام ما نگاهی انداختو نشست و در یک چشم به هم زدن با همه خودمونی شد من که طاقت نداشتم از کلاس زدم بیرون و وقتی برگشتم دیدم داره واسه خانوما خاطره میگه که از این قرار بود : ناقص: آره یک بنده خدایی از من خوشش میومد خیلی منو دوست داشت واسم می مرد بعد یه کاری کرد من گفتم دیگه نمی خوامت برو ( فکر کن با اون قیافه) خلاصه زنگ زد گفت ببخشیدو فلان و فلان منم گفتم نه مامانش زنگ زد گفت با ما این کارو نکن تو آقایی هیچی بی خیالش شدیم همین یهو استاد اومد تو راستی اینو بگم اول که ناقص اومد به رضا گفت استاد چیزی نگفته رضا : نه هیچی حالا استاد تمرین داده خفن استاد اومدو شروع کرد به تمرین گرفتن که رنگ سیاه این داشت هی تغییر می کنه انگار غیر داشت تو رگاش می جوشید خلاصه استاد گفت کی حل می کنه پسره خیره پاشد رفته پای تخته موبایلش دستش چون تازه موبایل خریده از تخته هم عکس می گیره از رو عکساش جدولارو کشید که استاد گفت اشتباه پاک کن پدرشو دراورد پس که پاک کرد آخرم استاد بهش گفت ولی حیف که جواب استادم اشتباه گفته بود نشستو خیره دوباره تمرین ۲ نه ۳ رفت پایه تخته به استاده گفتیم استاد با هوینگ بنویسین گفت نه هوینگ نمی خواد با ور بنویسید هوینگ نمی خواد ۳ دقیقه نکشید استاد : بچه ها با هوینگ بنویسید ور اشتباس هیچی مردیم دیگه حالا یه تمرین داده استاد:کی حلش می کنه کلاس: همه صدای گاو در میاوردن ما ما ما استاد : نه خودم حلش می کنم سوال چی بود واسه امروز بسه خداحافظ خدای من استادامونم ناقصن
سلام امروز اومدم نمی دونم چی بگم شاید به خاطر اینکه خسته ام از خودم از زندگی یکنواخت که امروز شبیه دیروز و فردا شبیه امروز تو تکنولوژی فکر یاد گرفته بودم همیشه فکرای خوب بکنم چون فردای خوبی برام می سازه ولی نمیشه یعنی میشه ها همینجور که این چند سال شده ولی تا کی خودمو گول بزنم می دونم نمیشه شاید باید دنبال یه پله جدید باشم شاید به فکر راکد شدن راستی نظر شما ها درباره زندگیتون چیه تو این کامنت فکر کنم یک جا خیلی بار منفی منعکس کردم هیچ وقت اینقد ناامید نبودم نمی دونم امروز چرا اینجوری شاید به خاطر اینه که عصر جمعه هستو دلگیری خودش نمی دونم از یکی از کتابایی که می خوندم یاد گرفتم به زندگی از زوایایه مختلف نگاه کنم و مثل یه داستان مرور کنمش کار جالبی بود من همیشه می خندم شادم و سعی می کنم انرژی بدم تا اینکه مثل امروز انرژی از بقیه بگیرم تا اینجا که نوشتم می خواستم همه رو پاک کنم ولی حال همین کارم نداشتم شاید آخره خط و باید از ترن تحرک و پیشرفت پیاده شم و دل به ایستگاه یکنواختیا بدم تا اون تو یک نواختیه خودش گمم کنه و به یک الگوریتم سه یا چهار خطی محدودم کنه آره می دونم اینجا جاییه که آدم مثل کرم ابریشم باید تصمیم بگیره که توی پیله بمیره یا پیله رو سوراخ کنه آره این می دونم که باید پیله رو سوراخ کنم ولی چه جوریشو نمی دونم دیگه داره ناامیدی به اوج خودش می رسه و من در کافی نتی نشستم که از تاریکی دیگه اونور شیشه به زور دیده میشه و بی امان دوست دارم بنویسم ولی می دونم زیاده روی کردم بای فعلا
قصه ی زندگی من قصه ی یکی شدن نیست
قصه ی بهار نارنج به هوای یاسمن نیست قصه ی آدمکای شهر قصه ست که به مهر ندارن عادت که همیشه پر ز دردن که همیشه پر ز حسرت همه ی آدمکارو می تونی آدم ببینی یا که شاید تو یه روزی از اونا نقاب بچینی اگه هر کدوم از اونا بتونن مهرو ببینن یا واسه هوای تازه صورتک هارو بچینن می تونن آدمک نباشن می تونن رنگ خدارو روی هر گلی بپاشن می تونن بیان به خورشید به امید روز تازه به امید اینکه خورشید همه دنیارو بسازه امیرآرام
سلام ممنونم از همه که اومدین مردمانی ها و بقیه بزرگواران و اما آقای ناقص جاتون خالی این دفعه دیگه من ضایع نکردمش با کت شلوار اومده بود داشت تعرف می کرد که .... آقای ناقص : آره بچه ها من هر وقت می خوام برم پیشه این بنده خدا که براتون گفتم همین جوری های کلاس می رم خیلی آدم مهمیه مارشال: نه اصلا آدم مهمی نیست ناقص: چرا هست مگه تو دیدیش مارشال : نه همین قد که تو می ری پیشش معلومه آدم مهمی نیست من : هر هر هر هر بچه ها : ههههههه ترکیده بودیما بچه رفت تو خودش درم بست داشتم دیگه می ترکیدم از خنده و بقیه در رابطه با پست قبلی نه علیرضا جان خونه مجردی نداریم حسن وقتی از تهران میاد یه راست میاد پیش من آقای سس هم چون سه کله پوک رو کامل کنه میاد یش ما اتفاقا هر سه تا مونم تهرانی هستیم ولی خوب دیگه آب و هوا تاثیر می ذاره دیگه یکی افغانی میشه بعدشم جزئ فوامیل نزدیکیم فعلا بای
سلام ممنونم که سر میزنین و بازم چرندیاته من و هزار ادا بازی دیگه امروز یک استرسی دارم که توعمرم نداشتم دارم میمیرم واسم دعا کنید همه چی خوب پیش بره و گند نزنم و موفق بشم خیلی مهمه .... امروز می خوام به مناسبت این استرس فرخنده و میمون و الاغ دست از سر آقای ناقص بکشمو یک کمپانی سوتی جدید معرفی کنم اسمشو چی بذارم اسمشو میذارم سس چون اولین سوتیش با سس بود یکی از فوامیل ( جمع فامیل) هستش سر شام بودیم که سه تایی کنار هم جدا از فوامیل دیگه با سفره جدا در اتاق جدا داشتیم غذا می بلعیدیم که جناب سس شیشه سس رو برداشت که رو پیراشکیش بریزه که ما دوتایه دیگه سس رو خالی کرده بودیم نمی دونم سه تایی با هم میشیم سه کله پوک از این سس های تند که نگو بهش میگم نداره زور نزن گفت نه بابا الان با ته انگشت درش میارم کله پوک سوم حسن بود در حال نوشابه خوردن یهو خندش گرفت و وای همه نوشابه ها پمپاژ شد رویه نفر روبروش که جناب سس باشه انگار دوش گرفته بود منو میگی مرده بودم اینا باهم باشن همدیگرو زنده نمی ذارن که عملا دیگه نمی شد غذا خورد وای داشتم می مردم اون شب تا صبح که نخوابیدیم بماند صبح زود آقای سس کنکور داشت تازه کارتشم نگرفته بود مثل خرس افتاده بود روی تخته من خرناس می کشید داشتیم خودمونو می کشتیم که بیدار شه مگه بیدار می شد حسن از دور یه سه گام رفتو پرید روش من در همون حالت وایستاده افتادم زمین از خنده گریم درومد تازه با اون پرش کزایی آقا بلند شده نشسته داره چرت میزنه میگم الاغ پاشو دیرت میشه جناب سس: مامان بذار یه کم بخوابم حسن : هر هر هر من : مرگ من: مامان باباته پاشو خره کنکور داری کارتتم نگرفتی ( تیکه دیشبش یادم رفت نصفه شب داشتیم ان اف اس بازی می کردیم اینجوری می کنه شاخ کن شاخ کن منو می گی مونده بودم من :بچمون افغانی شده حسن :هر هر هر اخه با یه تاجر افغانی کار میکنه تو شرکته افغانیه دست خودش نیست) خلاصه با هزار زحمت بیدارش کردیم صبحانه بخوریم که بره منم نا مردی نکردمو بابت افغانی بازیش یک کاسه پر نوشابه با نون خورد کرده توش واسش گذاشتم خورد میگه من کیک و آب می خوام میگم افغانی کنکورت دیر میشه برو اونجا کیک و آبمیوه بخور حالا به زور فرستادیمش بعده کنکور اومد میگه امییییییییییر بهم کیک و آب دادن منو حسن مرده بودیم اونجام شناختنش اوه اینقد سوتی داد که نگو فعلا وقتش نیست بگو دلهره داره می کشتم فعلا بای راستی اونایی که جدید اومدین مرسی از محبتتون و یک غریب آشنا هم تو پست قبلی بود به نا شیدا از ایشونم ممنون
شرمندم به خدا مخصوصا خانوما مرضیه و رز عکسا مشکل داشت بعدا می ذارمشون
سلام این عکسایی که تو پست قبلی گذاشتم عکس دختر دائیمه که خیلی دوسش دارم اسمش نسترن ولی ما بهش میگیم نازی بهش میگم بگو سیخ بزنم سوراخ شی میگه خیس بزنم خوراس شی جدیدنم وقتی زمین می خوره میگه : اِفتادم مِخَم درومد
سلام به همه دوستان اول اینکه آقای ناقص دوست من نیست دوم یک شیرین کاری دیگه از ایشون اون استاده که خیلی ادعاش می شد یادتونه وای سر کلاسش بودیم که گفت آخرین سی پی یو تو بازار چیه رضا: آقا فنوم استاد: چی هست رضا : آقا ۹۵۰۰ کواد کر استاد : به حالت دهن باز ااااااااااااااااا من : هر هر هر هر استاد : سی پی یو من ۱۰۰۰ من : با دهن باز اااااااااااا آخه مال عهد الاغه ناقص : استاد حالا کجایین اینتل یه سی پی یو زده ۸۰ هسته داره دوال کر می دونین یعنی چی یعنی ۱۶۰ کر من : داشتم از خالی بندی ناقص می ترکیدم رضا: اون سی پی یو نیست هندونس کلاس : منفجر شد ناقص: حالا استاد می دونین کر یعنی چی من : هر هر هر استاد: نه حتما همین هسته ایه که میگین ناقص : آره دیگه استاد جاتون خالی مرده بودیم از خنده الان یاده یه چی افتادم حالم گرفته شد دیشب استاد منو میلانو پیاده کرد اسیدی گفت از بس شری من بد بخت چی کار کردم مگه فقط تو یه جلسه یه پنکه سوزوندم یه هارد ترکوندم یه لیوان شکستم یه خانومی از هم کلاسیا هست من همیشه اسمشو یادم میره بهش می گم خانوم چیز بنده خدا دیگه عادت کرده استاد اومد فلششو بهش بده یک الکتریسیته ای داشت که استاد پرید من: خانوم چیز خانوم چیز: بله من: یه زنجیر به کفشتون وصل کنید که این انرژی رو دفع کنه خطرناکه منفجر میشین کلاس و استاد : خنده به حد قهقهه راستی خانوم چیز میلانو فندقی دوست داشت منم واسش یه چی دیگه گرفتم تا به خواستش نرسه کیف داد بازم وقت رفتنه فعلا بای
رنگ رنگ تنهاییام رنگ سفیده که غم و اندوه اونو اصلا ندیده رنگ بی کسی، صبوری رنگ آشنای دوری رنگ فردای خوشی ها رنگ سایه های زیبا رنگ سوت و کور دریا رنگ خوبیای دنیا همیشه رنگا پره حسرت و آه همیشه سادگیا تو دل ماه همیشه دنیا می خواد اونو ببینه و لی زیبایی همینه که کسی اونو نبینه همیشه دنبالش می گردی همیشه دنبال دردی همیشه رنگارو داری ولی آرامش نداری همیشه رنگا فقط وسیله نیست با تو و من که دیگه غریبه نیست اونا با ماان که به ماها بگن زندگی رنگ فداکاری ماست امیرآرام
سلام ممنون که سر میزنین بازم من گند زدم به چه فجاعتی کنفرانس داشتم با موضوع آرامش سر کلاس اخلاق وای نگو برگه هارو یادم رفته بود تو رو درواسی افتادمو بدونه برگه رفتم با یه گندی زدم که هیچگی نزده بود صدام می لرزید همه چی یادم رفته بود حالا اینارو بی خیال الان یاده خاطراته عید افتادم وای نگو با عمو اینا رفته بودیم مسافرت منم کولی بازی اسیدی در میاوردم ملت می خندیدن زن عموم دمپاییایه منو پوشید به وسط حیاط نرسیده بود من دیدمش وای جیق جیق به همین شدت آی خدا وای خلاصه وسط حیاط دمپاییارو از پاش دراوردم ملت مرده بودن از خنده این بماند رفتیم کنار یک ابشاره قشنگ زن عمویه گرام یک سوتی داد بچه ها مواظب باشید گلاتون کفشی نشه امروز فکر کنم خاطره هام چپر چلاقه چون چیزایه دیگه یادم میاد بعد سر کلاسی که تو پاسارگاد انقد با پنکه ور رفتم که دیگه نمی چرخید از زمین بلندش کرده بودم تکونش می دادم می گفتم : نفس بکش نفس بکش نه تو نباید بمیری نه نمیر کلاس ۸ نفری مرده بودن حالا استاد اومده میگه چرا روشن نمیشه هوا گرم همه ساکت منم گفتم الان درستش می کنم محافظ پنکه رو برداشتم با دست چرخوندمش راه افتاد استاد همین جوری مونده بود ولی فکر کنم چپه می چرخید بد بخت داغ کرده بود تازه از جلو باد نمیزد از پشت باد می زد بعدشم همچین هارد استاد کوفونده شد زمین که فکر کردم ترکید ولی هیچی نشد خدایی ته شانسم تا گند نزدم خداحافظ
سلام
ببخشید یه مدت نبودم یک کم کار داشتم از همتون متشکرم تازه یه سوتیم تو این مدت دادم سر کلاس بودیم که یکی از بچه ها گوشیش زنگ خورد اهنگش گاد فادر بود منم خواستم بگم گاد فادر قدیمی شد تا اومد بگم گاد فادر زبونم گرفت گفتم فاد گادر کلاسو میگی منفجر شد اخه نه اینکه اصولا ما جوونا خوب سوتی میگیریم...... از کلاس بگمو آقای ناقص وای یک گندی زد که نگو هر ساعت باید یک گندی بالا بیاره اصلا راه نداره بقل دست من نشسته بود و استاد داشت پشت سرمون رژه می رفت که باز کرم من گل کرد من: راستی استاد کجاست ناقص: من چه می دونم کدوم گوریه استاد:(این قد بزرگ وار بود که چیزی نگه فقط چشاش گرد شد) این یک ساعت حالا سر ساعت زبان استاد عادت داره بگه شما لغتایی که بلد نیستین معنیشو بگین تا بگم ناقص: آقا ژوزف یعنی چی استاد: اون اسم خاصه ناقص: آقا اینتل یعنی چی استاد: اسم خاصه آقا چشمتون روز بد نبینه تا آخر کلاس هر چی اسم خاص بود پرسید همه هم باهم داد می زدیم اسم خاصه اخرم معلوم شد هیچی بلد نیست حالا آخر ساعت اومده میگه امیر من می خوام کیس خونه رو لوله کشی کنم منو می گی در حالتی که خندمو نگه داشته بودم گفتم خوب حالا می خوای آب سرد بکشی یا آبه گرم بچه ها همه داشتن می مردن بعد آقا میگه کدوم بهتره گفتم خدایا یعنی تو نمی دونی لوله کشی نیست ولش کنیم و بگزیم کلا ای کیو در حد صفر اینقد سوتی میده که دیگه واسه من طبیعی شده دیگه از کاراش خندم نمی گیره گوشیشم دستش هی می چرخونه همه گوشیارو قایم می کنن این بی چاره ...... تازگیا چاقم شده وای دفعه دیگه می خوام یه خاطره خوب بنویسم و عکس یه کوچولو ناز رو هم اگه بشه بذارم به قول استاده اخلاق : تا دفعه بد که شوق دیداره شما منو بی تاب کنه و سر کلاس بکشونه خداحافظ
سلام
از همتون ممنون که لطف می کنید میایید یه سوجه داغ از آقای ناقص از این به بعد اینجا به اون ( کسی که باهاش رفتم چیز برگرو فجاعتو ...) می گم آقای ناقص این فلک زده بی چاره تو طول این چند ترم اصلا نمی دونست موبایل چی هست به یکی از بچه ها که ۲۶۰۰ داشت می گفت گوشیت مموری می خوره فکر کن خلاصه اولین روز ساله جدید که دیروز باشه اومده بود دانشگاه خط خریده بود بماند گوشی چی خریده بود کا ۸۰۰ سونی اریکسون بچه هایی که این مدلو داشتن که گفتن ما عوض می کنیم یکی از بچه ها رفت جلو بهش گفت گوشیه خودته ( اخه این اقا از سلف غذا می گرفت آشغالایی که ما تو دانشگاه نمی خوردیم واسه خونه ام می برد) خلاصه گفت اره دوستمونم نامردی نکرد گفت ای بابا من می خواستم از اینا بخرم حالا که تو خریدی عمرا یهو ترش کرد ماهم که زده بودیم زیر خنده بعد یهو دوستمون اینجوری کرد حالا ناراحت نشو می خرم بعد می فروشم ما ها دوباره هر هر هرهر منم که تو فکرای پلید که سوجه این ترم جوره آی بخندیم و درستم حدس زدم از ثانیه صحبت با ما ها شروع شد اقا شروع کرد از درو دیوار عکسو فیلمو حساب کن تا تو توالت فیلم گرفت ای خدا ما که غش کرده بودیم وای وای تو کلاس نشستیم نگوو مگس میشینه رو میز فیلم می گیره وای خدای من حالا استادمون اومده از این استادای شاکی قات که اره شماها فکر کردین زرنگین من هفته اخرو اومدمو شما نبودین یک نفر بود من درس دادم سه جلسه عقبین اینارو با داد می گفت که گفتیم کی اومدین استاد ایشونم با لحنی عصبانی گفت پنجشنبه گفتیم استاد ما که شنبه کلاس داریم بعد اینجوری کرد چه فرقی میکنه ما ام ساکت شدیم یه مثلی هست میگه یه یارو خم شده بوده تو رودخونه داشته آب می خورده یکی رد میشه میگه اینجوری اب نخور عقلت کم میشه بعد یارو بهش میگه عقل چی هست بنده خدا میبینه یارو شوته میگه هیچی ابتو بخور حالا این بماند که استاده گفت همه رو می ندازه اقای ناقصم می خواسته صدا ضبط کنه نمی دونسته گوشی رکورد کنه فیلم می گرفت استاده داغ این پشمک گوشیو گرفته بالا زوووم کرده رو صورت استاد مارو میگی می خندیدم وای دستشم انداخته بود رو شونه بقل دستیش گه گاهی از اون می گرفت گاهی از استاد مارو می گی حالا نخند کی بخند اینقد با این گوشیه ور رفت که من گفتم الانه این استاده گوشی رو بگیره بندازه زمین بپره روش خلاصه تموم شد اومدیم بیرون که واحد الافیمونو پاس کنیم که مجید ( یکی از دوستان) گفت من دستشوئی دارم باید برم حالا بقیه ام اینقد خندیده بودن که باهاش احساس همدردی می کردن خلاصه مجید رفت توو بقیه هم صف منم هرهرهرهر می خندیدم به این ناقص که دست بردار گوشیو فیلم نبود خلاصه فکر کنم که مجید بدبخت هنوز کمربندشو باز نکرده بود یکی از خانومای وقیه دانشگاه بدو بدو وارد دستشوئی آقایان شدو شروع کرد با مشت کوبیدن رو در منو می گی خنده رو لبم خشک شده بودو مثل گاو مبهوت مونده بودم که دستشوئیه خانوما بقله و بنده خدا اصلا قدرت تصمیم گیریشو از دست داده خلاصه مجید با کمر بنده باز دروباز کرد که به یکی از ماها فحش بده که قیافش مثه سیرابی وا رفت دختره هم نامردی نکردو کنار کت مجیدو گرفتو مجید مبهوتو کشید بیرونو خودش رفت تو هممون مبهوت وایستاده بودیم که یهو من چشمم به کمربنده و دهنه باز مجید افتادو هرهرهر بقیه رو میگی مردن از خنده مجیدم همون جور دهنش تو حالت فحش مونده بود آخ یک سالی رو شروع کردیم که نگو خدا بقیشو بخیر کنه کلی بگم از دیروز هیچ کس تو دانشگاه اسایش نداشت خدا خدا میکنم فردا شه برم دانشگاه بخندم الانم که دارم می نویسم از خنده اشک تو چشم جمع شده بازم زیاد حرف زدم فعلا
سلام
خاطره امروز از دسته گلای خودمه بخونین آخ خدای من یه روزه ابری آش و لاش از دانشگاه هلک و هلک میومدم که یک پیرمرده جلومو گرفت اول فکر کردم گداس ولی تیپش نمی خورد بعد سلامو قربون صدقه رفتن و خر کردن بنده بهم گفت : جوون خیر ببینی همین پارچه مغازه که بین اون دو تا تیر برق بسته شده شله داره کنده میشه لطف می کنی بری بالا سفتش کنی منم دلم سوختو فردین بازیم گل کرد گفتم چشم حتما خلاصه منه خر همونجوری رفتم بالا کیفمو فقط نبرده بودم تصور کن هر کی رد میشد نیگا می کرد یه خنگی با کت و شلوار مشکی بالای تیر خدای من خلاصه اون بالا در گیر سیمایی که به پارچه ها وصل بود یهو حواسم پرت شد که آقا اینجا ۱ متر زیر برقم این سیم فلزی پارچه رو چرخوندم که صاف شه وای خدا رحم کرد یه آن گیر کردو رد کرد یه شکی بهم وارد شد که نگو نزدیک بود با مخ بیام پایین خلاصه اومدم پایین در حالی که قلبم مثل تلمبه می زد حالا پیرمرده خوبی بابا جان دستت درد نکنه بیا بشین یه آب یخ بهت بدم من ساده نشستم که یهو خانومه پیرمرده اومد گفت کنتر برقمونو عوض کردن سیماشو وصل نکردن پیرمرده هم که وارد بود منه خرو خر کرد که اقا همین سیمای زیر کنترم وصل کن خونش کوچه پشی مغازش بود رفتم دیدم دو طبقه اس گفت بابا جان طبقه پائینو نمی خوام وصل کنم ولی نگفت واسه چی اخ یکی نیست به من بگه تو کامپیوتری یا برق خلاصه سیمای بالارو وصل کردم به کنتر اومدم سیمای پایینو جمع کنم که چشمت روزه بد نبینه دوباره بابا برقی دستی به سره منه فلک زده کشیده موهامونو سیخ کرد خلاصه شانسم که حاجی همین قد عقلش کشش داشت فیوزو زد پایین وگه نه خشکیده شده بودم بد میزاشتم تو دکورش منم داغ کرده گفتم این چرا اینجوریه از بالا میره از پایین بر می گرده پیرمرد گفت اخه همین قصاب سره کوچه سیم کشی کرده رفتو برگشتی گذاشته خدااااااااااااااااااااااااااااا خلاصه رفتم نشستم لبه باغچه دمه مغازش که یه کم حالم سره جاش بیاد برم که یهو بارون گرفت داشتم تازه احساس می کردم که خدا دوسم داره که یک رعد و برق نیمچه برق دار دقیقا به کمره مبارکم فرود اومد چشمت روزه بد نبینه خودمم موندم چه جوری زنده موندم اون روز خلاصه با کمر دو لا کیفمو بر داشتمو رفتم که دیگه گورمو از اون دورو بر دور کنم خدایی همون روز فکر کنم قصد عظیمت داشتم خودم خبر نداشتم کمرم که تا یه هفته صاف نمیشد دسته چپمم نیمچه خل شده بودو برق داشت الکتریسیته وافری توش جمع شده بود خدایی نمازمم نشسته می خوندم خلاصه پشته دستمو داغ کردم که دیگه فردین بازی در نیارم ناجوره خدایی بازم زیاد حرف زدم ببخشید
|
About![]()
هیچ وقت دیر نیست Archivesهفته چهارم بهمن 1387هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 هفته دوم بهمن 1386 Links
وبلاگ جدید خودم |